تبليغاتX
یه بشقاب قلب تازه ...

تنهاییات

من از جریان گریه می فهمیدم که کسی دستمال سپیدش را در باغ قطبی من تکانده

است.کمی خرده بوسه و نان نیاز برای گنجشک های کوچک باغ قطبی ام عید می آفرید.

چشم از خط ریل بر می داشتم به بهانه ی شکوفه ی کوچکی که سیب سفید یکدستی

می شد برای دندان تیز خورشید فقط..وگرنه آواز بریده ی قطاری نمی آمد و چمدان گوشواره ـ

های عقیق و سینه ریز سرخ نا گشوده بر می گشت.

من فقط از جریان گریه می فهمیدم که کسی دستمال سپیدش را در باغ قطبی من تکانده

است.انگشت می گذاشتم روی لبم هنگام تماشای آینه های تمام قد تا به سوال نینجامد

روحم که تا حد محو شدن سوخته است.من از جریان گریه می فهمم که هر تکه ی من

کجاست و خوب بلدم با چسب سرخاب و سینه بند تنگ پسران همسایه را به خوشبختی

گریه آورم حسود کنم.

دستت را دراز کن.در جهان معادلات بزرگ دست کوچک مرا بگیر.پیراهن من گندمزار برهنه ی

آزادی است. دستت را دراز کن .کمکم کن که ایستاده بمیرم...

گریه نکن....

|لینک ثابت|
نویسنده سهیلادر تاریخیکشنبه هشتم مهر 1386 و در ساعت10:50 قبل از ظهر


Javascripts


جديدترين ترفندهای سايت دنياي ما :
جديدترين عكس هاي سايت دنياي ما :

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت

کدهای خفن جاوا اسکریپت

Taranehha Groups یه بشقاب قلب تازه ...

یه بشقاب قلب تازه ...



<-PostTitle->

<-PostContent->
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط سهیلا |



طراح قالب

كيانوش انصاري
بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران
KiYaNoOsH AnSaRi

Powered By
BLOGFA.COM





<-PostTitle->

<-PostContent->

نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط سهیلا |