تنهاییات
من از جریان گریه می فهمیدم که کسی دستمال سپیدش را در باغ قطبی من تکانده
است.کمی خرده بوسه و نان نیاز برای گنجشک های کوچک باغ قطبی ام عید می آفرید.
چشم از خط ریل بر می داشتم به بهانه ی شکوفه ی کوچکی که سیب سفید یکدستی
می شد برای دندان تیز خورشید فقط..وگرنه آواز بریده ی قطاری نمی آمد و چمدان گوشواره ـ
های عقیق و سینه ریز سرخ نا گشوده بر می گشت.
من فقط از جریان گریه می فهمیدم که کسی دستمال سپیدش را در باغ قطبی من تکانده
است.انگشت می گذاشتم روی لبم هنگام تماشای آینه های تمام قد تا به سوال نینجامد
روحم که تا حد محو شدن سوخته است.من از جریان گریه می فهمم که هر تکه ی من
کجاست و خوب بلدم با چسب سرخاب و سینه بند تنگ پسران همسایه را به خوشبختی
گریه آورم حسود کنم.
دستت را دراز کن.در جهان معادلات بزرگ دست کوچک مرا بگیر.پیراهن من گندمزار برهنه ی
آزادی است. دستت را دراز کن .کمکم کن که ایستاده بمیرم...


