بگوييد بر گورم بنو يسند ..............زندگي را دوست داشت.....ولي آن را نشناخت
مهربان بود........ ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت........ولي از آن لذت نبرد
در آّبگير قلبش جنب و جوشي بود ولي كسي به آن راه نيافت......
و خلاصه بنويسيد:
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت و زندگي را براي زنده بودن .......

